نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
ماهی جون

ماهی جون

پنجشنبه، 6 اردیبهشت، 1386

سلام خیلی عجیبه از اهواز هم وبلاگم فیلتر بود.مانده ام اینجا را تخته کنم وآدرس وبلاگ جدید را برای دوستان بفرستم.یا ادامه دهم.؟خیلی حرف ها برای گفتن دارم.اما نمی دانم اینجا بنویسم یا در وبلاگ جدید.

اگر چند آنتی فیلتر خوب به من میل  کنید ممنون می شوم

ماهی


 
سه‌شنبه، 7 فروردین، 1386

سلام

چه قدر پیام ها وتبریک های شما عزیزان خوشحالم کرد.ممنون

به زودی نوشتن را شروع می کنم.تا ۳ هفته دیگه .....قول ماهیانه!!!

امروز دیدم وبلاگم فیلتر است.از کافی نتی در رامهرمز چکش کردم.می شود بگویید برای شما هم وبلاگم فیلتر شده یا نه؟

اگر مجبور به اسباب کشی شدم حبر می دهم.

باز هم از پیام های مخبت آمیزتان متشکرم


 
شنبه، 6 آبان، 1385

دلتنگي هاي ماهانه يك ماهي

 

1-سلام

از خوابگاه دانشگاه شيراز برايتان تايپ مي كنم...آمده ام براي گرفتن مدركم.1ماه گذشت حتي نفهميدم چطوري؟وقتي در آخرين روزهاي شهريور از پايان نامه ام دفاع كردم يك جورايي حس كرده بودم كه يك دوره از زندگي ام كليد پايان خورده ويك دوره جديد آغاز شده.....همين طور هم بود. با "آقايي" (لقب اهدايي به همسر گرامي!!!) وسايلم را بار زديم در يك وانت وراه افتاديم طرف همان شهر كوچولو در خوزستان (البته شهر كه چه عرض كنم ما كه به جز يك خيابان آسفالته نشان ديگري از شهريت نديديم!)خودمان هم جلوي ماشين نشستيم پيش آقاي راننده وانت كه اواخر راه از پرت وپلا بودن مقصد ما به وحشت افتاده بود ومي ترسيد در راه برگشت سرش را ببرند!!!

من وآقايي به همديگر قول داديم كه صدايش را در نياوريم كه من و او هم با وانت آمديم چون اگر خانواده من مي فهميدند جنجال راه مي افتاد!مامانم بيشتر دوست داشت اين يك سال ونيم كه از دوره كاري شوهرم مانده من مي رفتم تهران وبا آنها زندگي مي كردم تا در اين فاصله جهيزيه من را هم جمع كند ........آنقدر تمام خانواده مطمئن بودند كه بعد از تمام شدن درسم براي ادامه تحصيل راهي انگليس مي شوم كه اصلا در اين عوالم سير نمي كردند! گو اينكه مامانم هيچ وقت از شنيدن آمدن خواستگار براي من خوشحال نمي شد.اين اواخر بيشتر متوجه شدم كه بعد از فوت پدرم چقدر به من دلبسته شده است .روزهايش را مي شمرده تا من فوق ليسانسم را بگيرم وبرگردم پيشش......گاهي وجدانم از اين موضوع معذب مي شود..............

قرار شد ماهانه... هر سري هزينه خريد يك وسيله را برايم بفرستند تا برويم اهواز بخريم...........هر چند بعد از 3 سال زندگي مجردي در شيراز تقريبا اغلب وسايل اوليه زندگي را داشتم "آقايي" هم همين طور!

 

2-شهر كوچولوي ما(نه شهر نيست "بخش" است!!!)....بله "بخش" كوچولوي ما!دور واطرافش به جز شعله هاي عظيم دكل هاي نفت وگاز هيچ چيز نيست.اما خانه بزرگ وراحتي در اختيارمان قرار داده اند. بدبختانه از اينترنت هيچ خبري نيست........حتي تلفن هم بيشتر مواقع قطع يا يك طرفه است.آن وقت هايي هم كه وصل است انگار يك طوفان "كاترينا" در خطوط تلفن برقرار است باز جاي شكرش هست كه موبايل هايمان آنتن مي دهد وگرنه از "رابينسون كروزئه " چيزي كم وكسر نداشتيم.محيط اينجا هم طوري است كه مجبور شدم تمام شال هاي نازنينم وروسري هاي حرير خوشگلم را ببوسم ودر چمدان بگذارم وبه يك مقنعه وچند تا مانتوي معمولي قناعت كنم خيلي از لباس هايم را هم همين طور.....(با كسي هم معاشرت آنچناني نداريم آن چند نفري هم كه مي آيند ومي روند اگر من را آن شكلي ببيند........خدا مي داند چه فكري مي كنند)...........به خودم وعده مي دهم كه وقتي اين 5/1 سال گذشت وبرگشتيم تهران تلافي مي كنم!!!خانوم هاي يكي دو تا از همكار هاي شوهرم كه خودشان هم خوزستاني هستند در اولين ديدار به من گفتند كه

 

: براي چي اينجا آمدي؟سر يك ماه افسرده مي شوي ما كه نصف اوقات در اهواز پيش خانواده مان هستيم اينجا دوام نمي آوريم وداريم دق مي كنيم!

 

3-حقيقتش را بخواهيد در كمال تعجب هنوز دق مرگ نشده ام !!!دلم ضعف مي رود  بروم به همان بخش كوچولو پيش "آقايي" وهمان زندگي آرامي كه آنجا داريم.............زندگي ام خيلي عوض شده من "ماهي جوني" كه 7 صبح از خانه مي پريد بيرون به طرف آزمايشگاه دانشكده پزشكي براي آزمايش هاي پايان نامه اش ....3روز در هفته در دانشگاه آزاد درس مي داد و عاشق چرخ زدن در مركز خريد هاي شيك و پيك وگردش وبيرون رفتن با دوستانش بود........حالا شدم يك زن خانه دار (رشته تحصيلي من آن دور وبر ها كاربردي ندارد) كه تقريبا به جز شوهرش در طول روز نه او كسي را مي بيند ونه كسي او را مي بيند!(زن نمونه از ديدگاه بعضي ها در جامعه اسلامي!!!)

 

4-شايد علت اينكه چندان دلتنگ نشدم........ برنامه ريزي ام براي اين يك سال ونيمي است كه قرار است اينجا بمانيم كتاب ها وCD هاي آمادگي براي آزمون تافل را گرفتم وآوردم اينجا.............خواندن براي آزمون دكتري سال بعد را هم كم كم شروع كردم.گو اينكه "آقايي" هر وقت كه بتواند يك سفر كوچولو به اهواز جور مي كند تا من يك هوايي به سرم بخورد!

 

5-يك چيز ديگري هم هست........گاهي وقتي محكم بغلم مي كند ومي گويد

 

:خانومي (لقب اهدايي از طرف همسر گرامي به من!!!) مي دانم اينجا چه قدر سختت است. دوستت دارم خانوم كوچولو(خوب تقصير من چيه كه قدم به زحمت تاسرشانه هايش مي رسد!) كه تنهايم نگذاشتي...........

 

آن وقت همان چند جمله برايم به اندازه يك دنيا لذت بخش است.

 

6-كتاب هاي "شازده احتجاب" و"خداحافظ گري كوپر" و"كد داوينچي" را در اين يك ماهه خواندم .دوست دارم در مورد هركدامشان يك كم بنويسم."آقايي" هم رفته سراغ كتاب "1984" من ولي طفلك آن قدر كار مي كند كه شك دارم حالا حالا ها .....برسد تمامش كند!

 

7- نفس براي تايپ كردن كم آوردم............خيلي چيز ها بود كه دوست داشتم در موردش بگويم.يكي اين تعطيلي عجيب وغريب چند روزه كه اميدوارم مقدمه اي براي كاهش وحذف تعطيلات "نوروز" نباشد..............

 

8-سعي مي كنم اين چند روز كه شيرازم ........زود به زود آپ كنم.

 

موفق باشيد

ماهي جون


 
جمعه، 17 شهریور، 1385

این وبلاگ تا ۲۰ مهر موقتا تعطیل است

پ.ن.         یک دوست عزیزی گفت مگر اینجا خواربار فروشی است که همین طوری تعطیل می کنی!!!باید علتش را بگویی وبروی!

حقیقت من تا ۷-۸ روز دیگر ازپایان نامه ام دفاع می کنم.بعد باید بدوم تا کارهای اداری گرفتن مدرکم را انجام دهم.بلافاصله بعد آن هم همسرم می آید شیراز تاباهم وسایلم را جمع کنیم وراهی همان شهر کوچولو که گفته بودم بشویم! 


 
چهارشنبه، 18 امرداد، 1385

وقتی که لبان دلفریب تو را می بینم ˛ احساس می کنم که جاذبه آنها از من بوسه ای سوزان می طلبد .اما هر بار از سعادتی چنین دلپذیر و آسمانی دوری می گزینم ˛ زیرا یقین دارم که این سعادت ˛ سعادتی گناهکارانه خواهد بود.

    وقتی که در عالم اندیشه ˛ به سینه سپید ولطیف تو می اندیشم˛ با خود می گویم که کاش می توانستم سر بر این بالش مرمرین نهم ودر خواب روم.اما هر بار این رویای گستاخانه را از خیال خویش می رانم ˛ زیرا نمی خواهم آرامش وصفای درون این سینه مرمرین  رابرهم زده باشم.                     

"لرد بایرون" شاعر قرن 19 انگلی

ظاهرا شاعر این قطعه را خطاب به زن شوهرداری نوشته که عاشقش شده بوده است. اما به خاطر حفظ آرامش آن زن ˛ عشقش را پنهان می کرده .............!

1-به خاطر شغل همسرم ˛قرار است بروم در شهری کوچک ودورافتاده از استان خوزستان ˛ زندگی کنم. حدود 1.5 سال آنجا خواهیم بود. بعد برمی گردیم تهران ............ویا احتمالا شیراز.........تا همین پارسال فکر می کردم به محض دفاع از پایان نامه محال است یک روز بیشتر دور از تهران بمانم.......اما حالا احساس می کنم این دوری موقت از خانواده های هر دو طرف ˛ زیاد هم بد نیست.کمک می کند پایه های زندگی مشترکمان را با استقلال کامل بریزیم. به خصوص که خانواده من برایم آرزوهای دیگری داشتند.......به زحمت برای این ازدواج راضیشان کردم...........گاهی ناخودآگاه نسبت به " او"  واکنش نشان می دهند........... فکر می کنم این دوری موقت ˛زمان خوبی باشند که جدی جدی باور کنند که "ماهی کوچولویشان" ازدواج کرده!

2-کتاب "ناطوردشت" نوشته ""J.D.Salingerبا ترجمه" احمد کریمی"...........انتشارات ققنوس

راستش را بخواهید با وجود اینکه ترجمه های زیادی از این کتاب در خیلی از کشورها منتشر شده ودر خود امریکا هم یک اثرارزشمند محسوب می شود˛ اصل داستان برایم چندان دلچسب نبود!

داستان در مورد یک نوجوان 16 ساله امریکایی است که از دبیرستان شبانه روزی خود به خاطر مردود شدن های متوالی اخراج می شود ˛ ونمی خواهد تا آغاز تعطیلات ترم (1هفته دیگر) به خانه برود...............داستان با "مونولوگ(تک) گویی" او از حوادثی که طی این یک هفته از سعی وتلاشش برای جلب توجه زن های روسپی.........افکارش در مورد زندگی......دوستانش .......زندگی در هتل های ارزان قیمت....دوست دخترهایش و..............جریان پیدامیکند.

بی انصافی است اگرنگویم سبک نوشتاری داستان فوق العاده است(طوری نوشته شده که آدم فکر می کند یک پسر16ساله کنارش نشسته ودارد یک نفس حرف می زند!!!)........اینکه تنها چندروز عادی از زندگی روزمره را بتوان طوری پرورش داد که بتوان از آن یک داستان بلند در آورد......کارهرکسی نیست!

3-با خواندن وبلاگ "دکتر رضا" عزیز˛کتاب "کدداوینچی" راخریدم.............اما یکی از دوستانم با دیدن کتاب خواهش کرد آن را امانت به او بدهم.این بود که عجالتا در خماری خواندنش ماندم!

4-امروز در دانشکده محل کارم˛ جلسه بود.ریاست کل دانشکده (یک چیزی تو تریپ رضاخاتمی مشارکتی)˛ معاون ریاست کل (این هم یک آدمی تو مایه های رییس فعلی وزارت بهداشت ودرمان یا همون دکتر لنکرانی خودمون!) ˛ رییس بخشمان که "سیٌد" صدایش می کردند ! یکی از اساتید قدیمی گروه (این بار هم یک چیزی تو مایه های "آقای الهام" سخنگوی دولت فعلی راتصور کنید منتهی 10 سال مسن تر!) ورییس اموراداری (ببخشید که این قدر اذیت شدید!یک چیزی تو مایه های برادران بسیجی باریش وبلوز روی شلوار .........وبسیار شبیه برادرسعید عسگر!) و ماهی جون (جوجه استاد گروه!) !تازه فراموش کرده بودم که امروز جلسه دارم وآرایشم کمی بیشتر از روزهای قبل بود.............تنها کاری که توانستم انجام دهم کیپ کردن مقنعه ام بود وبا هیات "تربچه محجبه" رفتم دفتر رییس دانشکده که محل جلسه بود!  

برخلاف تصورم ˛ برخوردها دوستانه بود(وقتی هر 5ننفر شان که اکثریت می توانستند به سن وسال پدرم باشند با آمدنم به دفتر ازجایشان بلندشدند خجالت کشیدم) ! ومن اولین جلسه رسمی کاری ام راتجربه کردم.................افسوس که باید با اولین دانشکده محل تدریسم به زودی خداحافظی کنم!

5-سه شنبه "روز پدر " بود............... مبارک! 16 سالم بیشتر نبود که پدرم رفت........یاد روزهایی می افتم که بود.....کاش هنوز هم بود!دوره لیسانس که بودم گاهی که عصر ها آزمایشگاه هایمان دیر تمام می شد وهوا به تاریکی می زد........بعضی از پدر های همکلاسی هایم می آمدند دنبالشان ومن ناخودآگاه دلم برای "بابا" تنگ می شد.........گاهی که از پنجره ماشین "پدر ودختری" را می دیدم که با هم راه می روند ...حرف می زنند.....یا حتی خیلی ساده "فقط چند تا نان بربری خرید کرده اند!!!" باز دلم برای پدرم تنگ می شد..........کاش بود! کاش بود وعروسیم را می دید....راضیم به تقدیر ˛شاید اگر اورا در آن حادثه تصادف اتومبیل از دست نمی دادیم....بیماری تلخی که در وجودش ریشه دوانده بود چند سال بعدتر با رنج او را از پیشمان می برد ˛ برای همین همیشه به خودم دلداری می دهم که خدا او را زود برد تا بدون رنج برود

قدر  "پدر " و"مادر" هایتان را بدانید........خیلی زیاد ....خیلی...........


 
پنجشنبه، 29 تیر، 1385

تقديم به 40 ساله هايي که وبلاگ می خوانند

 

1-

من آن طفل آزاده سرخوشم

که با اسب آشفته یال خیال

درین کوچه پس کوچه ماه وسال

                

                    چهل سال- ناآشنا-رانده ام.

 

زسیمای بیرحم گردون پیر˛

در اوراق بیرنگ تاریخ کور˛

همه تازه های جهان دیده ام

 

                همه قصه های کهن خوانده ام

 

چهل سال-در عین رنج ونیاز-

سر از بخشش مهر پیچیده ام

 

                 رخ از بوسه ماه گردانده ام!

                                                فريدون مشيری

 

1-به طور تصادفي اين شعر را از کتاب اشعار "مشیری" پيداکردم...........تقدیم به همه کسانی که تازه در آستانه دهه چهلم زندگی شان قرار گرفته اند! اغلب از این سن به بعد خیلی ها بخصوص خانوم ها فکر می کنند آغاز پیری است..........که نیست!گفتم خانوم ها "روز مادر مبارک"!(باتاخير البته!)

 

2-به مناسبت روز زن

 

چند روز پیش برای کاری رفته بودم دانشکده کشاورزی دانشگاه شیراز..........این دانشکده فضای سبز بی نظیری دارد.هوایش هم آن قدر خوب وخنک بود وطبیعتش آنقدر خوشگل˛ که دلم سوخت چرا دوربینم را با خودم نبرده بودم. دانشکده کشاورزی در جاده شیراز –اصفهان نزدیک روستایی است به نام "باجگاه" (احتمالا قبلا پاتوق گردنه گیر ها بوده!!!).حدود 40دقیقه باشیراز فاصله دارد.یک سری اتوبوس های زهواردررفته هم به عنوان "سرویس دانشجویی" دانشجو ها را از دانشکده به شهر می رسانند˛ که وقتی راه می روند انگار موتورشان دارد "الرحمان"می خواند!!!!

...................

در خود دانشکده صف دختر پسرها در این سرویس ها جداست.در واقع 2تا ایستگاه کاملا مجزا برای "زنان" و"مردان"درست کرده اند وجالب اینکه سرظهر در گرمای بالای 40درجه سانتی گراد منطقه بر طبق مقررات نانوشته دانشکده اول تمام آقايان سوار سرویس می شوند وخانوم ها باید سر صلاﺓ ظهر از گرما بال بال بزنندتا یک اتوبوس "الرحمان خوان" دیگر از راه برسد.اما در مسیر شیراز به دانشکده هیچ منعی از طرف دانشکده برای جدا بودن سرویس ها نشده .......نکته جالب تر اینکه مساله طوری برای خود دختر ها جا افتاده که وقتی در "فلکه اطلسی"در شهر می خواستم سوار سرویس شوم......یکی از دختر ها بازویم را گرفت وگفت که:

 

-صبر کن اول مرد ها سوار شوند بعد ما!

 

-این طوری که جایی تو اتوبوس نمی ماند؟!

 

-خوب صبر می کنیم با اتوبوس بعدی می رویم!

 

چند لحظه زل زل نگاهش کردم........باورم نمی شد.چه قدر زمان لازم است که اقلا خودمان باور کنیم که شهروند درجه دوم نیستیم .یاد قوانین تبعیض آمیز علیه سیاه پوستان˛ در امریکای 1930 افتادم.آن موقع هیچ سیاهی حق سوار شدن به اتوبوس را در ایستگاه ها نداشت مگر اینکه تمام سفید ها سوار شده باشند....................................

 

3-ایستاده بودم در ایستگاه اتوبوس ها کلی هم خرید کرده بودم.........درست لحظه ای که می خواستم یک مجله از دکه مطبوعاتی کنار ایستگاه برسم "اتوبوس" رسید. با عجله اسکناسی 500تومانی را از جیبم درآوردم وگذاشتم روی پیشخوان صاحب دکه

 

-آقا!آقا!پول را گذاشتم رو دخل........

با کیف وکلاسور وکیسه سنگین خریدهای روزانه به طرف ماشین می دویدم که با فریاد های صاحب دکه به خودم آمدم

 

-آهای!دختر!!!وایستا ببینم!

 

پیرمردلاغر صاحب دکه ای با سبیل سفید ولب های سیاه وچشم های خونگرفته با عصبانیت به طرفم می آمد...........ماتم برد که چی شده؟که چشمتان روز بد نبیند........

 

-خجالت بکش !این چیه ؟این چیه؟

 

آنقدر به خاطر آمدن اتوبوس (در ایستگاه زودتر از 20دقیقه ماشین نمی آید) عجله کرده بودم وبه حدی اسکناس فرسوده بود که وقتی آن را از کیفم در می آوردم نصف شده بود!!!!

 

عذر خواهی کردم .......در حالی که اسکناس دیگری از کیفم بیرون می کشیدم داشتم همین ها را برای پیرمرد توضیح می دادم  که مهلتم نداد وبا عصبانیت ....مجله را از دستم بیرون کشید!یک چیزی هم زیر لب گفت که همان بهتر که درست نفهمیدم چی!چه قدر جلو مسافر ها خجالت کشیدم اما چند تا خانوم دورم را گرفتند ودلداریم دادند

..........................

با غصه تاکسی گرفتم و فکر می کردم ناسلامتی استاد دانشگاهم! اگر اقلا یک پراید هم داشتم امروز از این پیرمرد معتاد!!!تهمت دزدی نمی خوردم!

 

کمی بعد ناراحتی از سرم پرید...............دیگر زیاد هم از دست آن پیرمرد ناراحت نبودم.اما فکر می کردم تهمت خوردن چه قدر سخت است .............بیچاره آنهایی که تهمت های بزرگ می خورند وتاوان کار نکرده را می دهند.  

 

4-فيلم "غرور وتعصب" را در اين اواخر ديدم................فيلم لطیف وخوش ساختی است.اما وقتي لذت اصلی را بادیدن فیلم درک می کنید که خود کتاب "غرور وتعصب" از "جین اوستین" را خوانده باشید.صورت زیبای keira knightly وبازی خوبش در نقش "الیزابت" نیز باعث شد که هر چه بیشتر از فیلم لذت ببرم.

 

 

 


 
جمعه، 2 تیر، 1385

امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذ ها

پنجه هایم جرقه می کارد

 

شعر دیوانه تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان خواهش ها

 

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

                                                                        "فروغ فرخزاد"

 

1-سلام

من روز های زيبايي را پشت سر گذاشتم.وقتي 4 سال پیش در گوشم زمزمه کرد که "دوستم دارد"باور نکردم یا نخواستم که باور کنم..............هنوز احساس می کردم زود است که از دنیای تجردم بیرون بیایم خیلی آرزو ها بود که دوست داشتم دنبالشان بروم.............2سال پيش که با کتابی از "فریدون مشیری" وچند شاخه "رز سفید" آمد شيراز پیش من  ̦ ديگر مي دانستم که دوستش دارم .ولی باز هم فکر مي کردم سعادت یعنی گرفتن هر چه سریعتر مدرک کارشناسی ارشدوترک ایران به مقصد "انگليس"برای گرفتن مدرک دکتری..................بعد از این دو سال بودم که فهمیدم چه قدر حیف بود اگر قلبم را برویش باز نمی کردم................خداحافظ دوران دوشیزگی من........خداحافظ

شاید با ازدواج بخشی از امتیازاتی را که می توانستم در صورت "تجرد" داشته باشم از دست بدهم .....که می دهم وبرایم پذیرفتنی است.............اما پس از 3سال زندگی تنها دور از خانواده ..........ارزش آنچه را به دست آورده ام درک می کنم.

 

2-آخر اين چه بساطي است که ما راه می اندازيم...............هر کار کردم سکوت کنم وصبر کنم تا ماجرا بگذردو جلوی خودم را بگيرم نشد.من مطالب هر سه وبلاگ را خواندم وبلاگ کيوان و وبلاگ ولنتاين گلم  ووبلاگ دکتر رضا (که اصلا آن لحن نوشتن از اوبعيد بود!). با توجه به گرايش تحصيلي ام واينکه خودم از کادر پزشکي هستم (هر چند در گرايش دارويي) حقيقت دارد که اغلب مشاغل گروه پزشکي (اعم از خود پزشکان....پرستاران....کارکنان آزمايشگاه ها ی طبي بخصوص در گرايش بيماري هاي عفوني ..........کاري دارند که جزو پر استرس ترين گروه مشاغل مي باشد.اما يک چيز را يادمان بايد باشدهمه ما در حد خودمان جان مي کنيم همه ما هزار ويک جور مصيبت در زندگي داريم ......اکثريت غريب به اتفاقمان با مشکلات مالي دست وپنجه نرم مي کنيم.من ديدم پرستارجواني که از شدت خستگي وقتي درب سرنگ بيمار HCV مثبت(هپاتيت C ) را مي بست سرنگ در انگشت خودش فرو رفت طفلک خسته..... از شدت مشکلات مالي ....وشيفت گرفتن هاي پي در پي و اعصاب خسته...........يک عمر جواني وسلامتش را از دست داد.در مقابل در همان بيمارستان يکي از کادر بخش بود که طوري اهانت آميز چه با ما چه با بيماران برخورد مي کرد که همه را کفري کرده بود.همين چند روز پيش به يک دکتر زنان مراجعه کرده بودم آرامشي که از برخورد خوبش.....لبخندش....در من ايجاد شد باعث شد که خيلي راحت به او اعتماد کنم وخوشحال از مطب بيايم بيرون.چرا فکر مي کنيم چون غرق در مشکلاتيم حق داريم به بيمار بداخلاقي کنيم يا در حد امکان جواب سوالش را که ناشي از ترس دروني او از بيماري است ندهيم.............اصلا نه فقط يک پزشک بلکه هيچ کس حق اين کار را ندارد................خيلي وقت است که يادمان رفته:

 

هيچ کدام از ما حق ندارد که ناراحتي ناشي از مشکلات فراوانش را سر ديگری خالي کند

 

کاري که متاسفانه همه در جامعه امروز مي کنيم! در هر رشته اي ..........در هر مکاني ..........اما در هر صورت در مراکز درماني با افرادي سر و کار داريم که بيش از هر جایي به آرامش وصبر از طرف کادر پزشکي نياز دارند.اما در مقابل اين قشر نياز دارند که حد اقل از لحاظ مالي تامين باشند وخواسته به حقي است.اصل مشکل از جاي بالاتري است نظامي که با در اختيار داشتن منابع مالي کاري کرده که فقروفشار های اجتماعي ونابود شدن تمام ارزش های اخلاقي  ومشکلات روحي ومادی ناشي از آن  جامعه اي را به وجود آورده که به وضع فعلی افتاده....بگذريم.

 

3-وقتي قضاياي ميدان 7 تير را شنيدم..........وقتي عکس ها را ديدم..............از ته دل شجاعت شرکت کنندگان در این مراسم را تحسين کردم.

 

4-من در عقدم کاری انجام دادم که باعث شد جزو کساني باشم که در شکستن تابو ها يک قدم هر چند کوچک بردارم.همسرم در مورد اجازه طلاق به من وکالت داد(البته اصل وکالتنامه را 1هفته بعد از عقدمان دوتایی در یک دفترخانه نوشتیم درست در وقتی که تقریبا همه چیز تمام شده بود ومی توانست بزند زیرش!!!)..............یادم است اولين بار که قضيه را با کمی دلشوره مطرح کرده بودم

نگاهم کرد..........پرسيد:

 

-ماهی چرا؟برای چی این اجازه را می خواهی؟

 

کسي نبود که نشناخته عاشقش شده باشم...با او راحت حرف زدم هرچند با کمی خجالت........اینکه 2روزه عاشقش نشدم که از روی هوی وهوس بخواهم زندگی ام را ترک کنم.....اينکه هر که نداند اقلا من یکی خیلی بیشتر ازبسیاری دختران جوان.....شرایط سخت زندگی برای یک زن بیوه را می دانم...............گفتم فقط وقتی" می روم" که حس کنم جسمم در معرض آسیب است یا روحم در آستانه نابودی

 

-اگر اين اجازه را ندهم......چی؟

 

سرم را پايين انداختم وحرفی نزدم (اما در دلم مردد شده بودم سخت!آخر بسیار دوستش داشتم)بعد سرم را بالا آوردم وحرف دلم را گفتم

 

-باز هم همسرت می شوم.................ولی در اوج شادی هایم کمی احساس ناامنی می کنم

 

-فکر نمی کنی اگر این حق را به تو بدهم .....آن وقت خودم احساس ناامنی می کنم؟

 

-.......................................

 

-اگر روزی خودت نخواهی هیچ وقت به زور تو را نگه نمی دارم...........اما اگر خاطرت را جمع می کند ....باشه!

 

خوشحال شدم....خندیدم..........اما ناگهان نگرانی دوید تو دلم وچشم هایم خودشان را لو داد ..............وچه زود فهمید

 

-حالا که اینها را گفتم.....باز هم من را دوست داری؟

 

از ته دل خندید

-خانومی!..........................................

 

وچقدر دستهای بزرگ وزبرش وبوسه های محکمش برایم شیرین بود

 

پ.ن:در مورد گرفتن اجازه طلاق مادرم هم حمایتم کرد.....................پدر ومادر همسرم اول شوکه شدند....ولی اول مادر شوهرم وبعد پدرشوهرم راضی شدند.در مقابل من گفتم که در مورد مهریه هیچ اظهار نظری ندارم وهر مقدار که خودشان دوست دارند من هم راضیم.

 

5-در این گیرودار 2کتاب هم خواندم.................."عادت می کنیم" از"زویا پیرزاد" را برای بار دوم و"ناطور دشت"از "جی.دی .سلینجر"......به زودي در مورد هر دو خواهم نوشت

 

 

 

 

 

 


 
جمعه، 5 خرداد، 1385

شب های تاریک

شب های دلتنگ

شب های خاموش.

 

شب های زیر چتر غم

شب های دلگیر

شب های زندان

شب های زنجیر.

 

شب های بی فانوس مهتاب

شب های مرداب

شب های درد مردمی در خود گریزان............................

                                                     

                                       "فریدون مشیری"

 

سلام

 

1-یکی از بحث های داغ این روز ها جریان کاریکاتور روزنامه "ایران" است.اصل کاریکاتور را از طریق لینکی در بلاگ زیتون عزیز می توانید ببینید. دامنه نظرات بسیار متفاوت است.............آذربایجان حقیقتا به یکباره به هم ریخت,تبریزظاهرا مذهبی به نحوی به جوش وخروش آمد که یاد آور شلوغی های  تبریز در 26 سال قبل بود همین وضع در رضاييهواردبیل وزنجان و.....پیش آمدوبی تعارف همه بودند (از استاد دانشگاه گرفته تا دانشجو تا بازاری ...کارمند...محصل....زن  ومرد) ...........اصل دیدن کاریکاتور "مانا نیستانی" در روزنامه ایران برای خود من هم که اصالتا آذربایجانی هستم خوشایند نبود, بی تعارف طرحی بود که هر ترک زبانی را ناراحت می کرد. اصولا مساله شوخی های ملیتی در فرهنگ عامه یک چیز است و انتشار همان مطالب در یک روزنامه دولتی چیز دیگر....................................

زیتون نوشته..........................آن کاریکاتور فقط بهانه ای بوده برای انفجار سرخوردگی ها ونارضایتی مردم آذربایجان از سیاست های رژیم و در تظاهرات تبریز بیش از هر جایی شعار های ضد رژيم به گوش مي رسیده

ولنتاین عزیز.....................از دیدگاه دیگری به قضیه نگاه کرده...............اینکه این کاریکاتور وفضای ایجاد شده بعد از آن تنها قدمی است به سمت بسته شدن هر چه بیشتر فضای جامعه

نيک آهنگ...............از برخوردی که با کاریکاتوریست طراح "مانا نیستانی" صورت گرفته (روزنامه "ایران"توقیف و طراح کاریکاتور اخراج وسپس زندانی شد).....ابراز نارضایتی کرده

 

شخصا فکر می کنم طراح کاریکاتور ناخواسته انگشت بر جایی گذاشته که مثل انبار باروتی سالها بی تاب جرقه ای بوده..............مدتهاست که در آستانه سالگر قیام بابک خرمدین..........راه قلعه بابک رامی بندند واجازه برپایی مراسمی که از سال های دور در آنجا برگزار می شد را نمی دهند.................ممنوعیت استفاده از گویش ترکی در مدارس ودانشگاه ها.................عدم اجازه تاسیس برخی کارخانجات در استان (هر چند ترک ها بین سایر اقلیت های قومی موفق تر عمل کرده اند ونگذاشته اند فقر حاکم بر سایر استان های مرزی نظیر کردستان وخوزستان وسیستان وبلوچستان...........بر آنها سایه بیندازد)

 

2-اگر تقویم را نگاه کنیم دو تا روز پر خاطره در اوایل خرداد داریم..........سالروز آ زاد شدن خرمشهر..........و آغاز به کار دولت مرحومه دوم خرداد.........وقتی خرمشهر آزاد شد بهترین زمان برای پایان جنگ بود......شهر با خون آزاد شدوگرامی باد یاد وخاطره آنانی که خونشان را دادند تا شهر آزاد شود.اما اینکه چرا جنگ در همان زمان که ایران می توانست با حداکثر کارت های برنده پای میز مذاکرات آتش بس و صلح بنشیند تمام نشد؟

چرا جنگ آنقدر ادامه یافت که سال 68 در بحبوحه موشکباران پایتخت....آتش بس راپذیرفتیم.....................یادم می آید سال 68 من دوم ابتدایی بودم برق رفته بود ومن داشتم به کمک مادرم شعر صد دانه یاقوتکتاب فارسی دوم ابتدایی را حفظ می کردم که ناگهان شیشه های پنجره اتاق پذیرایی خورد شد.مامان خودش را روی من پرت کرده بود تا اتفاقی برایم نیفتد.............پنجره های چسب زده.................صدای آژیر.........روزی که بیمارستان امام خمینی تهران را زدند................یک سال مدرسه نرفتن...........(به خاطر شغل مادرم نمی توانستیم به شهر های امن تر برویم ناگفته نماند وضعیت مالیمان هم در حدی نبود که بتوانیم جایی را در خارج شهر کرایه کنیم)................گونی هایی که در کنار آبخوری مدرسه به عنوان پناهگاه برایمان روی هم چیده بودند...................و صدا ....صدای آژیر ...بمب ..وموشک.............خاطرات 8سالگی من از جنگ...............

 

3-اما دوم خرداد....................آغازی پر از امید..............یک جور هوای تازه..............وناگهان یاس....................یاسی که در دراز مدت می تواند به نتایج بسیار خشونت باری منجر شود....... 16تیر...........مردی با عبای شکلاتی........................سوپاپ اطمینان؟...............یا جریانی پر سر وصدا اما در اصل بدون قدرت اجرایی؟......................ودر نهایت..............حکومت طالبانی یا انقلابی مانند انقلاب کبیر فرانسه, یا جنگ .......کدام از راه می رسند؟

 

4-بگذریم.....................دیشب ناچار شدم تا ساعت 11 در آزمایشگاه دانشکده برای کار های "پایان نامه "ام بمانم.تمام طبقه خالی بود............چون دستگاهی که با آن کار می کردم خراب بود ناچار بودم از بغل دستش تکان نخورم تا نتایج مشکل دارنشود.برای همین ناهار نخورده بودم.....صبحانه آن روزمن هم یک لیوان شیر بود  ودو تا خرما..........سوسک ها دور وبر یخچال نمونه های "خون" می چرخیدند...........یک گربه "میو میو "کنی هم از پنجره پریده بود تو ورفته بود سراغ سطل آشغال "اتاق الکتروفورز" ...........................گربه را که بیرون کردم ..........باز نشستم کنار دستگاه...............ساعت 10 شب بود که احساس کردم سرم از گرسنگی گیج می رود..............هر چه کیفم را گشتم هیچی نبود که ناگهان یک" آبنبات با طعم هندوانه" کشف کردم.با ذوق آمدم از لفافش در آورم که افتاد کف زمین آزمایشگاه............آه از نهادم برآمد!وقتی 11.30از آژانس پیاده شدم ورفتم خانه برای اولین بار در زندگیم حس کردم گرسنگی چه حسی به آدم می دهدا!!

 

5-تعریف کارتون Corps bride (عروس مرده) ساخته Tim berton را در چند وبلاگ خوانده بودم......چند روز پیش به دستم رسید .چه قدر لطیف بود............اگر بچه بودم واین کارتون را می دیدم ....هیچ وقت از مرده واسکلت دیگر نمی ترسیدم!


 
شنبه، 30 اردیبهشت، 1385

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ايوان می روم وانگشتانم را

برپوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

 معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

 

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است

 

                                    "فروغ فرخزاد"

 

سلام

 

1-قبل از هر چيز................حيدر وبیاندیش عزیز خداحافظی کردند.حیف شد چون وبلاگ های هر دو نفر جزو بهترين وبلاگ هایی بود که می خواندم.اميدوارم اين تعطيل موقتي باشد.

 

2-بعد از اینکه احمدی نژاد دستور ورود زنان به میادین ورزشی صادر کرد در وبلاگستان غوغا به پا شد.بعضی اشک شوق ریخند و آن را نتیجه زحمات خود دانستند. برخی بر آنها تاختند که این پیروزی ربطی به آنها ندارد. وطبق معمول همه همدیگر را متهم کردند .بعد از اعتراض "علما و مراجع " مبنی بر "حرام بودن نگاه به پای لخت مردان به علت ایجاد تلذذ در زنان!!!"(این دیگر آخر دلیل بود)......وسکوت موقت احمدی نژاد ودر نهایت ارجاع مساله به "اسمشو نبر!" و نظر او که "به حرمت علما طبق نظر آیات عظام عمل گردد!"مساله حضور زنان در ورزشگاه ها برای همیشه منتفی گردید. دیگر بهانه هایی نظیر "عدم امنیت بانوان در ورزشگاه"یا " بیان شدن کلمات رکیک در تشویق های تماشاگران "مطرح نبود , بلکه صورت مساله پاک شد! یعنی اصل بودن زنان در استادیوم های ورزشی "حرام" اعلام گردید.

 

وقتی پدرم مرد.........15 -16 سال بیشتر نداشتم, مهم ترین دغدغه مادرم اين بود که نکنددر غیاب "پدربزرگ "( پدربزرگم سال ها پیش از مرگ پدرم فوت شده بود)حضانت من وخواهر 11 ساله ام رابه عموی پدرم که خودش را سریعا از شهرستان به تهران رسانده بود بدهند واو من وخواهرم را به شهر کوچک مرزی "......." ببرد. خانوم دیگری از دوستانمان را مي شناسم که بعد از فوت شوهرش توسط پدر شوهر خود تهدید شده بود که اگر از مهریه اش نگذرد (در صورت فوت شوهر زن می تواند به اندازه مهرش از ارثیه سهم ببرد در غیر این صورت چیزی بیشتر از یک هشتم دارایی شوهر به او نمی رسد) پسر 8 ساله اش را از مادر جدا خواهد کرد.....برای همين وقتی فیلم "واکنش پنجم" تهمینه میلانی را دیدم , از ته قلب تلخیش را حس کردم!(برخلاف خیلی ها که عقیده دارند فیلم های میلانی شدیدا غلو شده است) ....چون شخصا این بلا ها سرم آمده است. من ومادرم در آن روزها جان کندیم تا خانواده 3 نفره ما بعد از فوت پدرم متلاشی نشود ومن به جای چرخ خوردن در دنیای نوجوانی , در راهرو های "اداره سرپرستی" در "خیابان ایرانشهر"تهران با مادرم می دویدم و کابوس دور ی  ازخانواده را می دیدم (مجبور بودم غوره نشده مویز شوم) وبا گوشت وپوستم زجرش را کشیده ام.

فکر می کنم با توجه به نوع حکومت امید بستن به حل تدریجی مشکلات زنان "لطیفه نه چندان خنده داری!" بیشتر نباشد.

 

3-بگذریم.....................صحبت "تهمینه میلانی " شد کسی فیلم "آتش بس"را ندیده ؟هنوز به سینما های شیراز نرسیده.....دوست دارم ببینمش.وبا اینکه می دانم شدیدا متهم به ابتذال و املی می شوم خیلی خوشحالم که فیلمی می بینم که "گلزار" هم توش بازی کرده!!!

 

4-این اواخر دو تا کتاب خواندم که فکر کنم ارزش اینکه در موردشان حرف بزنم را داشته باشند "ساربان سرگردان" از" سیمین دانشور" که در حقیقت جلد دوم "جزیره سرگردانی " از همین نویسنده است ناشرش هم "انتشارات خوارزمی" است. دیگری مجموع داستان های کوتاهی از" چخوف" با ترجمه "احمد گلشیری" از "انتشارات نگاه".................................در کتاب داستانی بود به نام "سفر با گاری"(حالا می فهمم قدرت نویسندگی یعنی چه!)داستان دختر تنها و تکیده ای بود که با معلمی روزگار می گذراند و در یک بعد از ظهر خسته کننده از اداره آموزش ناحیه به روستای محل سکنی و تدریسش برمی گردد و تا انتهای مسیر درمیابد که زندگی اش چقدر مملو از خلا ء می باشد.داستان کوتاهی بود که محال است به این سادگی ها از ذهنم پاک شود

 

5-چه قدر دلم برای یک سفر پر از آرامش به یک منطقه کوهستانی وسرسبز لک زده است.

 

6-و در پایان

 انرژی هسته ای حق مسلم ماست!

 

                                           "تکبیر"


 
پنجشنبه، 7 اردیبهشت، 1385

دنیای شیرین وبلاگی

 

 

1-سلام

ماهی دلش چه قدر تنگ شده بود...............اگر ولنتاین وپدرام و بیاندیش  وخیلی از شما دوستان عزیز دنیای مجازی یادآوری نمی کردند.......خودم کم کم به این فکر افتاده بودم که" ننویسم" تا وقتی کمی به آرامش وثبات بیشتری در زندگی شخصی ام برسم ولی...........اینجا را بسیار دوست دارم .

 

2-یک کتاب فوق العاده را در آستانه سال نو خواندم به نام 1984 از جورج اورول کتاب را نشر نیلوفر منتشر کرده با ترجمه روانی از صالح حسینی ......قبلا از همین نویسنده قلعه حیوانات را خوانده بودم.رفته بودم مغازه ؛لوازم تحریر مرکزی؛ در خیابان زند که چند تا کارت پستال برای عید بخرم که کنار آن جلوی مغازه کتاب فروشی خشکم زد.کتاب فروشی ها همیشه من را سحر می کنند................و چه کتابهای خوبی...."ویریجیانا ولف" و"چخوف" و"سیمین دانشور" و......به به و چه چه کنان دور کتابهای چیده شده روی میز ها چرخ می خوردم (از خوبی های اغلب کتاب فروشی های شیراز بزرگی مغازه و وجود میز های بلندی است که کتابها را روی آنها می چینند) که این یکی را دیدم........................آن روز خانوم های اتوبوس های خط معالی آباد دختر جوانی دیدند که تمام 40 دقیقه ای که در مسیر بود با ولع مشغول خواندن کتابش بود.

 

3- یک سوا ل زنانه !!!نمایندگی محصولات آرایشی  Yeves Rocher (همون ایوروشه خودمان!) را در تهران یا شیراز سراغ دارید؟

من مارک های Clarins وLoreal را قبلا امتحان کردم..........حالا با دیدن یک کاتالوگ کامل از مححصولات ایوروشه‚ هوایی شدم.

 

4-انرژی هسته ای ٫ 200تومن بسته ای!

حوالی میدان انقلاب بودم که این صدا را شنیدم..........جمعیت انبوهی دور مردی که این شعار توپ را می داد جمع شده بودند!آنقدر زیاد بودند که معلوم نبود طرف چی می فروشد؟کنجکاوی ام آنچنان تحریک شده بود که خودم را انداختم وسط جمعیت انبوه حلقه شده دور مرد فروشنده وخطر نوازش های احتمالی و بسیار رایج برای خانوم ها در خیابان انقلاب را به جان خریدم!!!به زور که به جلوی صف رسیدم پسر جوان آفتاب سوخته ای را دیدم که 4 تا دانه سنجد را در کیسه های پلاستیکی منگنه شده می فروخت و داد می زد

               انرژی هسته ای               دویست تومن بسته ای!!!

 

5-دیگر واقعا از همیشه در اضطراب بودن خسته شدم............کیک زرد و حرم امام رضا........چادر های 30000تومانی برای بروجردی های زلزله زده..............امدن البرادعی وبازگشت نارضایتمندانه او به وین...............اجلاس اخیر مسکو(زمزمه ای برای جنگ یا تحریم؟).............طرح لباس ملی..............سکه 215 هزار تومانی!.........دیدم تنها کاری که از دستم بر می آید این است که زودتر "پایان نامه "خودم را به سرانجام برسانم واقلا مدرکم را بگیرم.

 

6.چه قدر خوب است که تمام مسایل این مملکت با "پوشاندن "ما خانوم ها حل می شود!!!آخرين متن زيتون در مورد چادر های غنی شده را خواندم ....e-mail ای هم به دستم رسید از عکس های گروه پلیس زن ومردی که در" بازار قائم"تجریش مشغول حفظ عفت عمومی بودند!مادرم هم با ناراحتی برایم پای تلفن از پسر جوانی گفت که جلوی چشم مامان در حوالی میدان آرژانتین... پیراهنش را که عکس پرچم امریکا رویش بود ٫ در تنش پاره کردند.راستی در شیراز مانتو ها حریر و توری مد شده ...........آنقدر خوشگل و....و....."تابستانی" است که باورم نمی شود(که می شود!) به زودی در ردیف مواد ممنوعه در آيد(یاد یکی از متن های قدیمی خودم افتادم با عنوان "بازگشت به دهه 60؟". یکی از مزایای شیراز این است که در اینجا نه از نیروها ی "نهی از منکر" خبری است و نه از بگیر بگیر های رایج در تهران!مومن هایش هم نه شما را چپ چپ نگاه می کنند ونه کاری به دیگران دارند.شاید به خاطر اینکه شهری توریستی است ؟که در این صورت اصفهان هم هست ولی شهراصفهان بافت بسیار متعصبی دارد.شاید هم بر می گردد به خلق وخوی خاص شیرازی ها که بسیار فراخ دلند و اهل گل  وبلبل و آب وچمن!!!اصولا یافتن یک شیرازی مذهبی متعصب خفن(منظورم از همون مدل مذهبی که حکومت تبلیغشون را می کند!)در شیراز کار بسیار بسیار سختی است.

 

7.یک مساله ای است که نمی توانم بگویم ..............ولی نیاز دارم که قلب هایی برایم دعا کنند. برای "ماهی " دعا می کنید؟

 


 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

جستجوگر فارسی


پرشين‌بلاگ


خرس مهربان

زیتون

قابیل

نیک آهنگ

اعترافات

ویولت

فرناز

ولنتاین

بیاندیش

حامین

ساحل

اسکارلت

دکتر رضا

heydar

sama

نازلی دختر آیدین


  RSS 2.0